English Arabic
به شمس توس خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود
    
 

اخبار

سفری که هرگز فراموش نمی کنم/سفرنامه برگزیده جشنواره سفرنامه و خاطره نویسی رضوی

سفری که هرگز فراموش نمی کنم/سفرنامه برگزیده جشنواره سفرنامه و خاطره نویسی رضوی
جشنواره سفرنامه و خاطره نویسی رضوی که همه ساله در استان ایلام برگزار می شود ،آثار برگزیده سیزدهمین دوره خود را در قالب کتاب روایت وصال منتشر کرده است که یکی از سفرنامه های برگزیده این جشنواره در رده زیر 18 سال انتخاب شده است.


آن سال حوصله‌مان سر رفته بود. چند سالی بود که به مسافرت نرفته بودیم. به بابا اعتراض کردیم که چند ساله مسافرت نرفته‌ایم، امسال باید برویم. بابا هم گفت: «خدا قسمت کنه می‌ریم».

من و خواهرها و داداشم از خوشحالی ذوق کرده بودیم. چند روز بعد، بابا قضیۀ مسافرت به مشهد و پابوس آقا رو مطرح کرد، از شنیدن این خبر، شوکه شده بودیم. همش همدیگرو نگاه می‌کردیم و بعدشم هورا می‌کشیدیم. بابا با داییام صحبت کرده بود که بریم مشهد، اونام موافقت کرده بودند. چند روز بعد آماده شدیم و ساعت چهار صبحِ روز چهارشنبه با خونۀ پسردایی مامانم و داییام راهی شدیم.
صبحانۀ اولمون رو، در بیستون خوردیم. در اولین توقفمون بعد از چند ساعت پیمودن راه، ناهار خوردیم. بعد از استراحت، به طرف قم راه افتادیم. شب بود که رسیدیم، رفتیم و در یک پارک خیلی شلوغ، چادر زدیم و شب رو اونجا موندیم. صبح روز بعد، به زیارت حضرت معصومه (س) رفتیم. خیلی عالی بود. زائران عرب اونجا رو پر کرده بودند و تو اون شلوغی هم، مراقب‌های حرم، همش می‌گفتند: «امشی امشی».

بعد از اونجا رفتیم سر مزار بابابزرگم. برای اولین‌بار بود که می‌رفتم، خیلی حسی غریبی بود؛ چون من اونو ندیده بودم که فوت شده بود. خیلی جای آروم و بی‌سر و صدایی بود، آدم ذوق می‌کرد بیشتر بمونه؛ اما ما نمی‌تونستیم بمونیم و باید به سمت مشهد راهی می‌شدیم. شب رو در قم ماندیم و ساعت 3 صبح به سمت مشهد حرکت کردیم. اوایل صبح روز یکشنبه، ساعت 9، در ورودی شهر مشهد توقف کردیم که بقیۀ همسفرامون بیان. حدود 40 دقیقه اونجا منتظر موندیم، اونا اومدن و وارد مشهد شدیم. بابام و داییام، دنبالِ کرایه کردن خونه رفتند. ما هم خسته و منتظر، ایستاده بودیم. اوایل ظهر بود که به خانه‌هایی که اجاره کرده بودند، رفتیم. از خستگی، هممون خابمون برد. بعد از بیدار شدن و دوش گرفتن، آماده شدیم بریم حرم.

از دم خونه تا حرم، احساس غریبی داشتیم شادی‌ها و دلتنگی‌هایم، هیچ کدوم مشخص نبود. وقتی گنبد و گلدسته‌ها از دور پیدا شد، موهای بدنم سیخ شد. سرمو خم کردم و به آقا سلام دادم. دیدم همۀ اطرافیانم هم در مقابل هیبت آقا سر خم کردند. وارد حرم که شدیم مردها به طرف قسمت مردانه رفتند و ما هم رفتیم قسمت زنان. اونجا خیلی زیاد شلوغ بود؛ طوری که ما کمر همدیگرو گرفتیم که گم نشیم؛ هرچند تو حرم آقا کسی گم نمی‌شه.
من مامانم را پیدا نمی‌کردم، رفتم یه گوشه نشستم و زیارت آقا رو خوندم. یه‌دفعه یکی کنارم نشست، هوار می‌کشید و خودشو می‌زد که داداشمو شفا بده یا امام رضا! یا امام رضا! فقط جیغ می‌زد تا از حال رفت. خادمین حرم بردنش بیرون و بهش آب دادند. اونجا به اطرافم نگاه کردم، همش حرف، همش دعا و همش آرامش. خیلی حس خوبی بود. از هر نژاد و تباری اونجا بودند: ترک، لر، کرد و بلوچ، همه و همه به راز و نیاز با آقا مشغول بودند. به زن‌داییم زنگ زدم که کجان؟ گفت: نماز می‌خونن. منم تا اومدن اونا، رفتم تو صحن حرم و به کبوترها نگاه کردم که چه طور پاک و مظلوم، دور خونۀ آقاشون می‌گردن! اونجا بی‌نهایت شلوغ بود. نمی‌دونستم کجا رو نگاه کنم؟! داشتم مردم رو نگاه می‌کردم که چقدر آروم ایستاده‌اند و هیچ دردی ندارند، نه این که درد نداشته باشند، چرا داشتند؛ اما با دیدن حرم آقا آروم می‌شدند و دردهای خود را فراموش می‌کردند. رفتم کفش‌هایم را تحویل بگیرم که دم در منتظر بقیه بمانم؛ اما خادمین، شمارۀ کفشمو می‌خواستن؛ شماره‌ هم دست مامانم بود و نمی‌تونستم تحویل بگیرم. دم در نشسته بودم که یکدفعه مامانم اومد و کفشامون رو تحویل گرفتیم. به بازار رفتیم و کلی خرید کردیم. پس از دو روز ماندن در مشهد مقدس، در روز آخر به زیارت آقا رفتیم. بعد از برگشتن از حرم، وسایل را جمع کردیم که روز بعد به سمت ایوان حرکت کنیم. اولِ شب، حس غریب و خوبی داشتیم.

صبح روز یکشنبه، بعد از خداحافظی با آقا و خارج شدن از مشهد، تصمیم گرفتیم در راهِ بازگشت، به شمال برویم. بعضی‌ها، راضی و بعضی هم ناراضی بودند. بالاخره تصمیم گرفتند که به یکی از شهرهای ساحل خزر برویم و چند روزی را هم در آنجا بگذرانیم تا سفرمان کامل شود. بعد از چند ساعت پیمودنِ راه و سرگردانی در جاده‌ها به لب دریا رسیدیم. در آنجا سکوهایی برای نشستن اجاره کردیم و بعد از بازی و شنا کردن در آب، حدود یک نصف روز که در آنجا بودیم، به قصد بازگشت، راهی شدیم. ما دوست داشتیم بیشتر بمانیم؛ اما چون همسفرهایمان مرخصی نداشتند، نمی‌توانستیم بیشتر بمانیم.

ما برای اینکه به پابوس آقا برویم، گرما، سردرگمی‌ها و نخوابیدن‌ها را تحمل کردیم؛ زیرا معتقدم زمانی که آقا بطلبد همۀ سختی‌های راه، به آسانی تبدیل می‌شود. ما پس از سفری 14 روزه، به خانه برگشتیم. آن سفر را هرگز فراموش نمی‌کنیم.
سفرنامه‌ای از: الهه احمدی/ ایلام - ایوان

۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ ۰۹:۵۵

اظهار نظر

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

امتیاز:
 
نام فرستنده:
پست الکترونیک: *  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500  


کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به بنیاد بین المللی فرهنگی هنری امام رضا (ع) می‌باشد.