English Arabic
به شمس توس خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود
    
 

اخبار

«از سلام تا وداع با گنبد طلا»/سفرنامه‌ی برگزیده جشنواره خاطره و سفرنامه نویسی رضوی

«از سلام تا وداع با گنبد طلا»/سفرنامه‌ی برگزیده جشنواره خاطره و سفرنامه نویسی رضوی
سوز سرمای زمستانی از میان شاخه‌های عریان درختان می‌گذشت. جلوی دکۀ بستنی‌فروشی قدیمی که اکنون کهنه‌تر از پارسال و پارسال‌ها به نظر می‌آمد، ایستادم و به نیم‌رخ مینیاتوری فروشندۀ میانسال خیره شدم؛ از پارسال که دیده بودمش، شکسته‌تر به نظر می‌رسید؛ اما....



سوز سرمای زمستانی از میان شاخه‌های عریان درختان می‌گذشت. جلوی دکۀ بستنی‌فروشی قدیمی که اکنون کهنه‌تر از پارسال و پارسال‌ها به نظر می‌آمد، ایستادم و به نیم‌رخ مینیاتوری فروشندۀ میانسال خیره شدم؛ از پارسال که دیده بودمش، شکسته‌تر به نظر می‌رسید؛ اماباز هم از معنویت چهره‌اش چیزی کم نشده بود. همیشه جواب این سؤال، برایم مجهول می‌ماند که چرا با وجود اینکه او از خدمۀ حرم آقا بود، در بازارچۀ نسبتاً طویل و وسیع رضا، به شغل ساده‌ای؛ مثل داشتن یک دکۀ کوچک بستنی‌فروشی روی آورده بود؟ از کودکی، بارها او را دیده بودم که به قول خودم، با آن «پشمک رنگی‌رنگی» که تمام خادمان حرم آقا، زائران را با آن هدایت و راهنمایی می‌کنند، خدمت می‌کرد. بازار پر ازدحام رضا، همیشه در خاطرم می‌ماند.

آن شب، سوز سردی می‌آمد. آسمان، ابری و دلگیر بود و چند ساعتی از بارش الماس‌های باران می‌گذشت. فروشنده یا شاید بهتر است بگویم، خادم آقا، محزون بود و به آسمان تیره، چشم دوخته بود؛ انگار که از زیباترین دیدارها محروم مانده باشد. دستی به صورتش - که به تیغ التماس می‌‌ماند - کشید و نگاهی به اطراف انداخت؛ سپس بی‌حوصله دکه‌اش را بست و راهیِ خروجی بازارچه شد.
شب به همان مسافرخانۀ آشنای قدیمی برگشتیم. تا آنجا که حافظه‌ام قد می‌دهد، از وقتی که یک دختربچۀ شیطون و سر به هوا بودم؛ هرگاه به خراسان می‌آمدیم، جایمان آنجا بود و به نوعی برایم جزئی از خاطرات سفرهای معنوی به شمار می‌آمد.

24 آذرماه 1393 مشهدالرضا؛ زائرسرای میلاد ...

پنجره را باز کردم و هوای یخی صبح را به درون ریه‌هایم کشیدم. قرار بر این شد که بعد از استراحت چند ساعته‌ای، برای زیارت آقا، راهیِ حرم طلایی‌اش شویم. صدای تقۀ آرام و نامنظم در، مادرم را از افکار عمیقش بیرون آورد و به سمت درب خروجی اتاق، راهی کرد. در را باز کرد. چند کودک قد و نیم‌قد، خسته و با لباس‌های رنگ و رو رفته ایستاده بودند. از سر و وضع آشفته و نامنظم‌شان معلوم بود که فقیر هستند. پسر بچۀ کوچک به نمایندگیِ دوستانش جلو آمد و با صدایی که بیشتر به بغض شباهت داشت و با حالتی ملال‌انگیز گفت: «خانوم گل نمی‌خرید؟»
گل نمی‌خواستیم. وضع مالیمان هم چنگی به دل نمی‌زد که بخواهیم به آنها کمک کنیم. از لحن مادرم معلوم بود که می‌خواهد یه جوری، آنها را از سرخودش باز کند: «شاخه‌ای چند کوچولو؟» ناگهان چشمم به پاهای کوچکشان افتاد که از سرمای بیرون، سرخ شده بودند. نگذاشتم مادرم جواب دهد؛ سریع‌تر گفتم: «بیاید داخل، یک فنجان شیر براتون گرم کنم که بخورید». مادرم یک لحظه به طرفم برگشت و من بی‌توجه به نگاه تندش، بچه‌ها را به سمت کاناپۀ کوچک کنار بخاری، هدایت کردم تا پاهایشان را گرم کنند. مادر این بار خودش داوطلبانه، شیر گرم و چند عدد کلوچۀ خرمایی که از ایلام همراهش بودند و کسی تن به خوردنشان نداده بود را آورد و روی عسلیِ کوچک کنار کاناپه گذاشت و لبخندی به روی خیس و نم‌دار بچه‌ها که هنوز قطرات باران به روی صورت‌هایشان باقی مانده بود، زد و مشغول کار خودش شد. به ساعت نگاه کردم؛ 3:40 دقیقۀ بعد از ظهر بود و یک‌ساعتی از رفتن پدر می‌گذشت. کمی آن طرف‌تر از بچه‌های گل‌فروش نشستم و خودم را مشغول خواندن مجله‌ای نشان دادم. زیر چشمی می‌دیدم که دختر کوچولو، فنجان خالی را در دست گرفته بود و خیره به آن نگاه می‌کرد؛ سپس لحظه‌ای به صفحۀ عریض گوشی‌ام خیره شد که روی عسلی کنار سینی بود؛ بعد پرسید: «خانوم شما پولدارید؟» نگاهی به کفش‌های نخ‌نمایم که روی جاکفشی کنار در قرار داشت، انداختم و گفتم: «ما؟ نه!»

دختر کوچولو، فنجان را با احتیاط روی نعلبکی‌اش گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکیش بهم می‌خوره ...». آنها در حالی که دسته‌های گل را جلوی صورتشان گرفته بودند تا قطره‌های تند باران به صورت‌شان شلاق نزند، رفتند.
فنجان‌های سفالی را برداشتم، به مادرم دادم و برای اولین‌بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم؛ بعد به گوشی‌ام نگاه کردم، سقف بالای سرم، مادرم، پدرم، یک خانوادۀ گرم و صمیمی، اینجا که هستم (مشهدالرضا) وَ، وَ، وَ، ... همۀ اینها به هم می‌آمدند. دسته‌های کوچک و خیس گل را لای روزنامه گذاشتم تا همراهم به خانه ببرم. می‌خواستم همیشه آنها را آنجا نگه دارم تا هیچ‌وقت یادم نرود که چه آدم ثروتمندی هستم!
صدای شاد مادرم، مرا به خود آورد. غرق در دنیای دیگری با خاله‌ام، تلفنی، در حال صحبت بود. مکافات! همیشه هرگاه با خواهرش حرف می‌زد، مرا یادش می‌رفت؛ «لذتی که در کوفت گفتنِ مادرم هست، در قربونت برمِ هیچ احدی نیست». ضربه‌ای به درخورد و متعاقب آن، صدای پدرم را شنیدم: «سلام، بریم زیارت، آماده شید». حس کردم دستی مرموز بر گلویم چنگ انداخت. بالأخره دیدار با آقا امام‌رضا(ع) فرا رسید؛ لحظه‌ای که به دنبالش، کیلومترها راه آمده بودیم.

با اتوبوس‌های شلوغ پر جمعیت که اگر می‌گذاشتند، آن یک ذره دی اکسید کربنِ فضای داخلش را هم می‌انداختند بیرون، راهیِ حرم طلایی آقا - که از هر طرف از خراسان بزرگ هم که نگاهش می‌کردی، درخشش‌اش را می‌دیدی - شدیم. مدت کوتاهی گذشت. رانندۀ اتوبوس که مردی کوتاه‌قامت بود، با صدای بلند، جوری که همه؛ حتی ته‌هایِ اتوبوس هم بشنوند، گفت: «همه پیاده». فکر کردم؛ حتماً عجله دارد . همین مانده بود بیاید... مسافران که ابداً به روی مبارک خود نمی‌آوردند و با سرعت، کرایۀ اتوبوس را می‌دادند و پیاده می‌شدند. جوان بلند بالایی که جلوتر از پدرم ایستاده بود، چشم‌غره‌ای به راننده رفت و با اخم غلیظی پیاده شد. تا به ورودی حرم برسیم، مسیری را باید پیاده می‌رفتیم. به زحمت، پیاده شدیم. پدر لبخندی کم‌سابقه زد. من و مادر از پدر جدا شدیم.

نجوا کردم: «اجازه می‌دهی آقا با دلی باران‌زده در حرمت پا بگذارم؟»

وارد صحن آرامش‌بخش و زیبای آقا شدیم: «سلام بر علی بن موسی الرضا(ع)؛ سلام بر شاه خراسان؛ سلام بر هشتمین نور الهی؛ سلام به نور مطلق امروز و دیروز و فردا؛ سلام بر خلاصۀ همۀ خوبی‌ها و سلام آقای من!
 فواره‌های حوض‌های متعدد وسط صحن، تلالؤ زیبایی داشت. به زائرانی که به آن بهشت طلایی پا می‌گذاشتند، می‌نگریستم. زیر انوار طلایی آفتاب که از شرق به غرب، خیز برمی‌داشت، زیر آسمان آبی و پاک و روشن مشهد الرضا که دیگر از ابرهای تیرۀ چند ساعت پیشش خبری نبود ...  

کفش‌های باارزشم را که به لطف دختربچۀ کوچک و معصوم گل‌فروش، به ارزششان پی برده بودم، به کفشداری سپردم. به همراه مادر به سمت ضریح رفتیم. انگاری که طنین روح‌بخش و فرح‌انگیز حرم، زائران آقا را از خواب غفلت بیدار کرده بود. هوای ضریح طلایی آقا، بهترین عطرها و زیبایی‌های خود را به عنوان هدیه‌ای ارزشمند به زوار ارزانی می‌داشت. حس ناب زیارت بر دل من و مادر میهمان بود؛ حسی آرامش‌بخش که گویی لحظه‌ای آرامش را از ما دریغ نمی‌کرد.

وارد حرم آقا که شدیم. خیلی حرف‌ها داشتم که با او بزنم. می‌خواستم از کوله‌بار گناهی بگویم که مدت‌هاست به روی دوشم حمل می‌شد؛ اما گویی گناهانم را همان‌جا، جلوی مرقد ملکوتی آقا، جا گذاشته بودم ... .
وارد صحن طلایی‌اش که می‌شوی، احساس می‌کنی میهمان آقا شدی. میهمان این صحن و سرای پر عظمت. میهمانی خوش‌اقبال که از مسیری دور آمده برای پابوسِ شاه خراسان ... . امروز، وقتی گفتند: من میهمانم؛ عشق نویی به یکباره در جانم ریشه زد. چند ساعت مانده تا لحظۀ آسمانی اذان، من مانده بودم و لطف فراوانت ای میزبانِ هر چه دلتنگی! جانم به قربانت!
هیاهوی زائران، هراسی در وجودم انداخت که باعث شد دست مادر را محکم‌تر بفشارم؛ مبادا لحظه‌ای از من دور شود. با هم به سمت ضریح طلایی رفتیم. به هر طرف که می‌نگریستم از عطر ملکوتی دعا و زمزمۀ نیایشِ خلوتیان با معبود پر بود.
با مادر گوشه‌ای نشستیم و نماز خواندیم. مادر دلش که می‌گیرد! مجیر را باز می‌کند: «سبحانک یا الله تعالیت یا رحمن اجرنا من النار یا مجیر ...».

من هم مفاتیح را می‌گشایم. کم‌کم معصیت‌هایم از ذهنم عبور می‌کند! اشک ... اشک ... دانه‌های مروارید اشک‌هایم را به نخ می‌کشم؛ وقتی که به صد و یکی رسید، نخ را گره می‌زنم.
شروع می‌کنم: استغفرالله ربی و اتوب علیه ...
اما مگر معصیت‌های من با یک دور تسبیح پاک می‌شوند؟!!
تو نگاهم کردی؛ گناه کردم! گفتی: توبه کن، نکردم!
گفته بودی: «شما را نیافریدم؛ مگر برای عبادت»؛ اما من تمام برنامه‌ریزی‌هایت را به هم زدم؛ اما تو بازهم روزی‌ام را نبریدی ...  
خندیدم و شکر نگفتم!
سالم بودم و سجده نکردم!
اما بعد از هر قطره اشک، شکایت کردم؛ باز نگاهم کردی و خندیدی! ناشکرتر از من نیافریدی! مگر نه؟ «سبحانک یا سیدی تعالیت یا مولی اجرنا من النار یا مجیر» ای خدای مهربان من! رقم معصیت‌هایم اگر بیش از نعمت‌هایت نباشد، کمتر نیست؛ اما تو آن بخشندۀ مهربانی «یا رفیق من لا رفیق له! یا حبیب من لا حبیب له!»
جز خودت، چه کسی رفیقم خواهد شد؟
من جز تو کسی را ندارم! اگر تو هم نبخشی به چه کسی پناه ببرم؟

به مادر نگاه کردم، با دو ستارۀ نگاهش، لحظه به لحظۀ گذر زائران را می‌کاوید. دستی به چشمان نمدارش کشید. به نظر می‌رسید زیر لب صلوات می‌فرستد که فقط از تلفظ کش‌دار حرف «ص» می‌توان فهمید که صلوات بود. مفاتیح را گشود و مشغول خواندن دعا شد ... . بخش مردها و زن‌ها را به وسیلۀ یک پارتیشنِ شیشه‌مانند یا دیوار شیشه‌ای نسبتاً بلند، از هم جدا کرده بودند. چند تن از خادمان و چند مرد دیگر به همراه 5 کودک؛ تقریباً نصف جمعیت آن سوی شیشه را تشکیل می‌دادند. موهای بچه‌ها، همگی، تراشیده شده بود و به بعضی از آنها سرُم وصل بود که به وسیلۀ دست آزادشان، آن را گرفته بودند. لباس‌هایشان شبیه به هم بود. چقدر معصوم بودند! تشرف جمعی از بیماران خاص سرطانی به حرم امام رضا (ع) برای شفا!

 در حرمت هستم؛ درست مانند بچگی‌هایم. آرام، بی‌صدا و رو به قبله، چشم‌هایم را می‌بندم و به رکوع می‌روم. بوی خوش گوشه‌گوشۀ حرمت، سر تا پای پیکرم را معطر می‌سازد. صدای بال ملائک در رکوع و سجود را می‌شنوم که بدرقۀ راز و نیاز خلوتیان با معبودند. اینجا حریم بهاری حضور خداست که از پیچک سبز مناجات پوشیده شده است.
یا امام رضا! می‌خواهم در حرمت بمانم؛ در حرمی که سر بر دیوارهایش گریسته‌ام، بندگی‌ام را. اینجا خانۀ رضا(ع)ست؛ بندگی‌ام را در حرمش برای خدا به نماز ایستاده‌ام. اینجا حرم علی بن موسی الرضاست؛ آستان مسافر تا همیشه رحمت.
در زندگی، گاهی باخته‌ام؛ گاهی با کسی ساخته‌ام؛ گاهی گریه کرده‌ام؛ گاهی بخشیده‌ام؛ گاهی فریب خورده‌ام؛ گاهی افتاده‌ام؛ گاهی در تنهایی مرده‌ام؛ گاهی ساده بوده‌ام؛ گاهی گناه کرده‌ام؛ با تمام اینها یا امام رضا! دستم را بگیر و بلندم کن، یا ضامن آهو! ضامن من هم باش، ...

به سمت ضلع جنوبی صحن انقلاب اسلامی رفتیم؛ همان‌جا که پنجرۀ فولاد، مقابل ضریح قرار گرفته بود؛ پنجرۀ فولادی که شفای تمام بیمارانی که دل‌بسته‌اند به ثامن‌الحجج، در آنجا انجام می‌گرفت. خیلی شلوغ بود. پر بود از زائران عاشقی که دل خویش را دخیل حضرت می‌بستند و حاجت می‌گرفتند. می‌گویند: «پنجرۀ فولاد، باب کربلاست». من و مادرم زیارت کردیم و راهی صحن شدیم. برگشتم و چشم دوختم به ازدحام زائرانی که مشغول راز و نیاز با امام رضا بودند؛ آن‌گاه آرام، زیر لب زمزمه کردم: یا امام رضا ...
آهن از فیض تو گوش شنوا پیدا کرد         شاهد این سخنم پنجرۀ فولاد است
خادم‌های حرم آقا، زائران را به هر سمت حرم راهنمایی می‌کردند. به صورت‌ هرکدامشان که نگاه می‌کردی، آرامشی معنوی را که در تبسم مهربان آنان نهفته بود، می‌دیدی. آنها هم از عشاق‌الرضا هستند؛ به راستی که عاشقی را عاشقیت لازم است. «چقد عاشقات پاک و خوبن آقا! می‌ذاری منم خاک پاشون بشم؟ آخه عاشق عاشقاتم شدم، فدای امام رضا(ع)شون بشم»؛ اینها زمزمه‌هایم بودند ... خوشا به حال این خادم‌های عاشق که نمازهای فرادا را در حرم طلایی آقا می‌خوانند و روزی چند مرتبه، روح خود را در اقیانوس جماعت، تطهیر می‌کنند. خوشا به حال و روزشان که به عضویت اقیانوسی درآمده‌اند که آتش دوزخ در آن بی‌اثر است.

یکی از خادمین آقا را دیدم که بسیار به همان فروشندۀ بازار رضا شباهت داشت. نزدیکتر رفتم تا چهره‌اش را با دقت بیشتری ببینم، خودش بود؛ ولی مگر می‌شود هم خادم آقا باشد و هم دکۀ بستنی‌فروشی داشته باشد؟ تا آنجا که به یاد دارم، همیشه، از خیلی وقت پیش، هرگاه به مشهد می‌آمدیم او را می‌دیدم؛ هم در حرم و هم در بازارچۀ طویل و بزرگ رضا.
به مادر نگاه کردم. نگاه خسته‌اش را متوجه نقطه‌ای دور دیدم. گفتم: «مادر بیا» و به سمت آن خادم رفتیم. جمعی از زائران اطراف او را گرفته بودند و به سخنان او گوش می‌دادند. جوان بلندبالایی که سبیل بور داشت و کاپشن خاکستری تنش بود، مانع عبورمان شده بود. گفتم: «ببخشید!» او به کنار رفت. با مادر نزدیک‌تر رفتیم؛ بلکه صدایش در آن هیاهو، واضح‌تر به گوش‌هایمان برسد: «بر اساس یک سنت دیرینه، گل‌های روی ضریح مطهر حضرت رضا (ع) هر روز توسط سرکشیک خدام حرم مطهر، با گل‌های تازه تعویض می‌شود. هر روز صبح، قبل از ساعت 8 چهار دسته گل بسیار زیبا در چهار گوشۀ بالای ضریح مطهر حضرت رضا (ع) قرار می‌گیرد و گل‌های روز قبل به فرّاشان حرم مطهر تحویل داده می‌شود»؛ اینها سخنان همان خادم بود که به یادم مانده است.

با اتمام توضیحاتش کم‌کم از ازدحام زائرین کاسته شد و فقط من ماندم و مادر، نزدیک‌تر رفتیم. گفتم: «آقا ببخشید!» به سمتمان برگشت؛ بدون اینکه نگاهم کند، گفت: بله خواهرم؟ گفتم: «شما تو بازار رضا بستنی‌فروشی دارید؟» این‌بار مادر رشتۀ کلام را به دست گرفت و ادامه داد: «همیشه هر وقت به مشهد میایم برای زیارت، شما رو می‌بینیم. برامون عجیبه که هم خادم هستید و هم دکۀ بستنی‌فروشی دارید!».
 مرد تقریباً هم‌سن پدرم بود. چهره‌اش می‌گفت که میانسال باشد. از ریش‌هایش که دانه‌های سفیدی در آنها پیدا می‌‍‌‌‌شد، فهمیدم.

نورانیت خاصی در چهره‌اش بود که گویی من هر بار در مشهد، این نورانیت را دیده بودم. با لبخند آرامی رو به مادرم، گفت: «ایشون برادر منه. دوقلو هستیم». باور نکردنی بود؛ آن همه شباهت!! دربارۀ قسمت‌های مختلف حرم برای ما و بقیۀ زوار توضیح داد و ما راهی خروجی صحن طلایی شدیم. پدر از دور به سمتمان ‌آمد و سه‌تایی به سمت خروجیِ مرقد ملکوتی رفتیم. برای بار آخر به سمت گنبد، چشم بر‌گرداندیم. کفترهای زیبا با پرواز بر فراز آسمان سرد مشهدالرضا دور گنبد آقا می‌چرخیدند ... به مادر نگاه کردم؛ قطره اشک درشتی از گوشۀ چشم بیمار او پایین چکید و بی‌تاب‌تر از همیشه گفت: «قربونت برم یا امام رضا ...» بغض اجازه نداد که ادامۀ حرف‌هایش را بزند. پدر هم دست به روی سینه، به حالت ارادت تعظیم کرد؛ گویی در امانات حرم، دل را به خادم سپرده بود ... سفر ... روز آخر ... با یک بغض عجیب نگاهتان می‌کنم، با نگاه ترم ... دور می‌شوی کم‌کم ... می‌رسم به خلوت کوپۀ آخرم ... . این لحظه‌هاست که دستت را می‌گذاری روی مرزی‌ترین نقطۀ وجودت – قلبت - یک حس گمشده، آهسته شروع می‌کند به جوانه زدن ...، وداع می‌گویی. چشمت مست تماشای گنبد طلا می‌شود ... بو می‌کشی تا ریه‌هایت پر شود از عطر حضور نگاه مهربان باب الحوائج  و احساس تازگی، اندیشه‌های خسته‌ات را فرا می‌گیرد ...
زیر لب زمزمه می‌کنی «یا ضامن آهو یا غریب الغربا حواست به من هست؟»
دلم را جا گذاشتم در حرم و گره‌اش زدم به ضریح امام رضا ...
چه رازیست در حرمت که این‌گونه به آرامشمان می‌رساند؟
«صلی الله علیک یا علی بن موسی‌الکاظم علیه السلام».

*سفرنامه فائزه دستیاری- آبدانان

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۵ ۱۴:۳۳

اظهار نظر

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

امتیاز:
 
نام فرستنده:
پست الکترونیک: *  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500  


کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به بنیاد بین المللی فرهنگی هنری امام رضا (ع) می‌باشد.