شاهنشه ولايت ايمان ابوالحسن

گردون نصيب ديدة من كرد بي حساب
دردي كه چشم آينه آرد به اضطراب
نزديك شد كه ابلق چشمم برون جهد
از زير تازيانة درد گران ركاب
در چشمه ها حباب ز شورش شود پديد
در چشم من گشود رمد1 چشمه از حباب
نسبت به اشك من عرق سرد صحّت است
از گل در آن نفس كه فرو مي چكد گلاب
گويا رفوي زخم زهم پاره مي شود
مژگان چوباز مي كنم از هم به اضطراب
اين تركهاي درد كه در چشم خانه ام
چون ديو كرده اند نزول از سر عتاب
بد مست گشته اند زشراب مدام خون
ترسم كنند مردم چشم مرا كباب
با كم زتركتازي درد دو اسبه نيست
ترسم غبار خيزد ازين خانة خراب
افتد اگر زسرخي چشمم به جام، عكس
گيرد چو گل پياله مي رنگ، بي شراب
چشمي كه از نظاره، جهاني به تنگ داشت
اكنون نمي دهد نگه يار را جواب
مي ديد هر يكي به دل شب خيال روز
از ضعف، اين زمان نتوانند ديد خواب
از تابش شرار كنون مضطرب شود
مژگان من كه شانه زدي زلف آفتاب
چندين لعاب نيست به مژگان من عجيب
بهدانه ام2 زمردم چشم است اندر آب
كردند طفره مردم چشمم زتاب درد
وز كودكي به شَيب رسيدند بي شباب
چسبيده است رشته نظاره مرا
دردي كه از كشاكش آن بگسلد طناب
از بس كه لب به ناله فروبست غيرتم
شد كاسة سرم زفغان كاسة رباب
از ضعف، كار سونش الماس مي كند
در چشم من شكستگي رنگ ماهتاب
در فصل دي كه موج هوا بال بسته است
در پيش چشم من طيران مي كند ذباب
هر بيضه اي كه درد درين آشيانه كرد
شد هر يكي به طالع من بچه غراب
پاداش خيره چشمي من هست اين رمد
بشنو كه نكته اي است در اين باب بس صواب
ابناي دهر را همگي تنگ چشم ديد
زان در ميانه چشم مرا كرد انتخاب
هر چه لطف دوست بود درد بنده ليك
خواهم شفا زمرقد فرزند بوتراب
شاهنشه ولايت ايمان ابو الحسن
كز فيض اوست گوهر ايمان ما خوشاب
فرماندهي كه پنجه فالج به حكم او
بيرون كند زآينه جوهر چو موز آب
نايب مناب موسي كاظم به نصّ حق
هشتم امام خلق به دستور جدّ و باب
سلطان جن و انس كه اين و مطلع بلند
طالع به مدح او شده تا مقطع كتاب
زوّار آستان تو از شيخ تا به شاب
تقصير اگر كنند به طاعت شود حساب
پيوسته بحر لطف تو در جزر و مدّ بود
جزرش برد معاصي و مدّش دهد ثواب
آن را كه مدفن است به خاك درت يقين
ايام شيب را شمرد خوشتر از شباب
آن را كه ذرّه اي زهواي تو در دل است
بر فرقش آفتاب قيامت شود سحاب
ماتم كه با تناهي4 ابعاد چون زده است
گردون سراي قدر تو را در جهان طناب
قنديل قبه تو بود كيلها كز آن
فيض نهان دهند به زوّار كامياب
هر شمع روضه تو كه حوري است در بهشت
دارد زنور خويش به رو از حيا نقاب
خواند خط شعاعي مهر از سواد شب
چشمي كه از غبار درت كرد فتح باب
دامن به زور چرخ نچيدي ز روضه ات
خورشيد را ضرور نبودي اگر شتاب
دوزخ به زيربار گناهش نفس زند
آن كس كه با تو بودد دمي بر سر عتاب
يك جد پاك توست نبي، ديگري وليّ
از انبيا نديده كسي اين نسب به خواب
دانسته اي حقيقت اشيا چنان كه هست5
زان علم عالمي كه برون است از كتاب
مي خواهم از هواي تو لبريز خويش را
زان سان كه قطره قطرة خونم بود حباب
گردون به زير بار گناهم خميده است
خواهم خلاصيي زتو يا مالك الرقاب6
من كيستم كه مدح تو با اين خرد كنم
كز وصف چاكران تو عاجز بود لباب
مطلب ازين قصيده مرا عرض حال بود
ورنه چه حدّ من كه كنم مدح آن جناب
چون رسم شاعر است كه در آخر مديح
ختم سخن كند به دعاهاي مستجاب
يارب مواليان تورا باد در جهان
امنيّت ولايت و آساني صعاب7
برجان منكران تو از چرخ هر زمان
تيري خورد جهنده تر از ناوك شهاب
سيّد علي صيدي طهراني

پاورقي

1 - رمد: سرخ گرديدن سفيدي چشم و آن اكثر از باد و جريان آب بود (غياث اللغات).
2 - بهدانه: تخم و دانة بهي.
3 - سونش: براده كه از سوهان فرو ريزد، برداة آهن، الماس و مس و غيره (غياث اللغات).
4 - تناهي: به پايان چيزي رسيدن و بازداشتن (غياث اللغات).
5 - اشاره است به حديث: اللهم آرنا الاشياء كماهي. (رك: احاديث مثنوي ص 45).
6 - مالك الرقاب: مهتر قوم، صاحب اختيار.
7 - صعاب: سختها، دشوارها (جمع: صعب).

 

 Copyright © 2004 "Shamstoos.ir"
دبيرخانه دائمي جشنواره فرهنگي هنري امام رضا (ع) - مشهد
info@shamstoos.ir