داستان سبز التماس

تو بـر زخـم دلـم باريده اى باران رحمت را تو را مـن مـىشناسم، مـنبع پاك كـرامت را
من ازچشمان آهوخوانده ام رخصت كه فرموديش كـه من حـس مىكنم درد درونسوز شكايت را
ازآن روزى كـه حلقه بر ضريحت بست دستانم دلم شـيدا شد و دادم زكـف دامـان طاقت را
شـكوفه مـىدهد دسـتان سـبز التماسم، عشق! بـيـا تـفسير كـن آيـات زيـباى اجـابت را
حوا جعفرى

 

 Copyright © 2004 "Shamstoos.ir"
دبيرخانه دائمي جشنواره فرهنگي هنري امام رضا (ع) - مشهد
info@shamstoos.ir