نمل

متن حديث

سورة النمل (27)
الصدوق قال: حدّثنا عبدالله بن محمّد بن عبدالوهّاب القرشى، قال: حدّثنا منصور بن عبدالله الإصفهانى الصوفيّ، قال: حدّثنى علىّ بن مهرويه القزويني، قال: حدّثنا سليمان الغازى، قال: سمعت علىّ بن موسي الرضا عليه السلام يقول عن أبيه موسي، عن أبيه جعفر بن محمّد فى قوله عزّوجلّ (فتبسّم ضاحكاً من قولها) قال: لمّا قالت النملة: (يا أيّها النمل ادخلوا مساكنكم لايحطمنّكم سليمان و جنوده) حملت الريح صوت النّملة إلي سليمان و هو مارّ فى الهواء و الرّيح قد حملته.
فوقف و قال: علي بالنمل، فلمّا اُتى بها، قال سليمان: يا أيّتها النملة أما علمت أنّى نبىّ و أنّى لاأظلم أحداً؟ قالت النملة: بلي، قال سليمان: فلِمَ حذّرتهم ظلم، و قلت: (يا أيّها النمل ادخلوا مساكنكم)؟ قالت: خشيت أن ينظروا إلي زينتك فيفتتنوا بها فيعبدون غير الله تعالي ذكره.
ثمّ قالت النّملة: أنت أكبر أم أبوك؟ قال سليمان: بل أبى داود، قالت النّملة: فلِمَ زيد فى حروف اسمك حرف علي حروف اسم أبيك داود عليه السلام؟
قال سليمان: ما لى بهذا علم، قالت النملة: لأنّ أباك داود داوى جرحه بودّ فسمّى داود، و أنت يا سليمان أرجو أن تلحق بأبيك، ثمّ قالت النملة: هل تدرى لِمَ سخّرت لك الريح من بين ساير المملكة؟ قال سليمان: ما لى بهذا علم، قالت النملة: يعنى عزّوجلّ بذلك لوسخّرت لك جميع المملكة كما سخّرت لك هذه الريح، لكان زوالها من يدك كزوال الرّيح، فحينئذ فتبسّم ضاحكاً من قولها.

* * *

سوره نمل (27)
صدوق از عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب قرشي، از منصور بن عبدالله اصفهاني صوفي، از علي بن مهرويه قزويني، از سليمان غازي روايت كرده است كه گفت: شنيدم علي بن موسي الرضا(ع) از پدرش موسي، از پدرش جعفر بن محمد درباره اين سخن خداي عزّوجلّ (پس سليمان از گفته مور خنده اش گرفت) نقل كرد كه فرمود: چون مور گفت: (اي مورچگان به لانه هايتان برويد كه سليمان و سربازانش شما را لگد مال نكنند)1 باد صداي آن مور را به سليمان كه بر پشت باد نشسته و در هوا مي رفت، رساند.
سليمان ايستاد و گفت: اين مور را نزد من آوريد، چون او را آوردند، سليمان گفت: اي مور، مگر نمي داني كه من پيامبرم و به كسي ستم نمي كنم؟ مور گفت: چرا، سليمان گفت: پس چرا موران را از ظلم من بر حذر داشتني و گفتي: اي موران به لانه هاي خود رويد؟ مور گفت: ترسيدم كه شكوه و شوكت تو را ببينند و فريفته آن شوند و در نتيجه به پرستش غير خداي تعالي روي آورند.
مور آن گاه گفت: تو بزرگتري يا پدرت؟ سليمان گفت: البته، پدرم داود. مور گفت: پس چرا حروف نام تو يك حرف بيشتر از حروف نام پدرت داود(ع) دارد؟
سليمان گفت: اين را نمي دانم ، مور گفت: چون پدرت داود جراحت خود را با ودّ (دوستي خدا) مداوا كرد لذا او را داود ناميدند. اي سليمان اميدورام كه تو نيز به پدرت ملحق شوي . مور سپس گفت: آيا مي داني چرا از ميان ساير چيزهاي جهان، باد مسخّر تو شد؟ سليمان گفت: اين را هم نمي دانم . مور گفت: مقصود خداوند عزّوجلّ از آن اين است كه اگر همه جهان را هم، چون اين باد به فرمان تو در مي آوردم باز همانند اين باد از كف تو مي رفت ، اين جا بود كه سليمان از سخن مور خنده اش گرفت 2.

منبع حديث

1- نمل / 18 - 19.
2- علل الشرايع 72.

 

 Copyright © 2004 "Shamstoos.ir"
دبيرخانه دائمي جشنواره فرهنگي هنري امام رضا (ع) - مشهد
info@shamstoos.ir